أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

96

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

كنيد چون خواهيد كه در دين آئيد ؟ - گفتند : كلمهء شهادت بر زبان برانيم و غسل كنيم و جامه هاى پاكيزه پوشيم و دو ركعت نماز كنيم سعد همچنان كرد آنگه حربه بگرفت و با مجمع قوم شد چون از دور بديدند قوم گفتند : و اللّه كه سعد نه به آن روى باز آمد كه از اينجا برفت و بيامد و بنشست و روى بقوم كرد و گفت : يا بنى الاشهل مرا چگونه دانيد ؟ - گفتند : سيّد و رئيس قوم و مطاع مائى و رأى تو از رأى ما همه قويتر و نقيبهء تو خجسته‌تر گفت : چنين ميدانيد مرا ؟ - گفتند : آرى گفت : حرام است بر من كه حديث شما بشنوم تا بخداى و پيغمبر ايمان نياريد گفتند : سمعا و طاعة لك ما دانيم كه تو بما جز از خير نخواهى همه ايمان آوردند تا كه در بنى عبد الاشهل هيچ مردى و زنى نماند الّا كه اسلام آورد و مصعب و اسعد و زراره همچنين دعوت ميكردند تا هيچ سراى انصارى نماند در مدينه كه نه در آنجا مسلمان بودند از مردان و زنان الّا سراى بنى اميّه بن زيد و حطمه و وائل كه ايشان متوقّف بودند براى آنكس كه ابو قيص الاسلت الشاعر در ميان ايشان بود و ايشان را منع ميكرد آنگه مصعب برخاست با مكّه آمد و هفتاد مرد مسلمان با او بيامدند و ميعاد ايشان با رسول بعقبه بود روز ميانين ايّام تشريق و اين روز را روز بيعت عقبهء دوّم گويند كعب بن مالك گفت : چون از حجّ فارغ شديم و آنشب بود كه با رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وعده كرده بوديم عبد الله پدر جابر با ما بود و ما اين كار را از مشركان قوم خويش پنهان ميداشتيم او را به حاكم كرديم و گفتيم : تو از جملهء سادات و اشراف مائى ما را نمىبايد كه چون تو مردى با اين عقل و رأى و حصافت كه تراست فردا هيزم دوزخ شوى اسلام آور با ما بدين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دراى و ما را امشب ميعاد است بعقبه با رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر آى تا بشنوى گفت : روا باشد پس ما رها كرديم تا از شب ثلثى برفت بيرون آمديم بميعاد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پوشيده يك‌يك و دو دو ميرفتيم تا كه همه در شعبى كه نزديك عقبه هست مجتمع شديم هفتاد مرد بوديم و دو زن با ما بودند يكى ام عمارة و يكى اسماء بنت عمر و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىآمد و عباس با او بود و او هنوز در اسلام نيامده بود و ليكن براى خويشى و قرابت با رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيامده بود چون بنشستيم اوّل عباس سخن گفت و گفت : يا معشر الخزرج و عرب هر دو قبيله را خزرج خواندى بدانيد كه محمّد از ما آنجاست كه ميدانيد و ما خود او را از قوم او حمايت ميكنيم از آنان كه بر دين مااند و او در قوم و شهر خود در عزّ و منعت است و ليكن ميخواهد كه با نزديك شما آيد اگر